- ۰ نظر
- ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۲۱
بعد از مدت ها برگشته ام که بنویسم،
ای کاش هیچ وقت فردا نمی آمد.. ای کاش هیچ وقت نفهمم که آن هاله ی سفید سمت راست روی عکس ام آر آی چه معنایی دارد. حاضرم حتی نفهمم که اصلا چیزی نیست و جای نگرانی ندارد. در عوض هیچ وقت به معنای بازگشت دوباره ی چیزی هم نباشد.
ای کاش صدای همه ی خنده ها و شادی ها و حتی دلهره های این روزهای خانواده ی سه نفری ما برای همیشه در گوش و جانمان می ماند.. بی هیچ جدایی ضروری ای.. بی هیچ از دست دادنی.. بی هیچ بی حرکت ماندنی... بی هیچ محوشدنی
ای کاش این زمان لعنتی نمی گذشت.. مثلا هیچ وقتی نمی رسید که یک سال از عمل تو گذشته باشد..
راست است که حیات و مرگ دست خداست
راست است که ما از مقدرات او بی خبریم
راست است که دعا می تواند مقدراتش را دگرگون کند
راست که ثبات و جاودانگی هر چیزی به نسبت آن چیز با او بستگی دارد
سرعت این روزها فقط با طمانینه ی قلب هایمان کم می شود.. الا بذکر الله تطمئن القلوب
کاش این را باور داشتم
* من از عهد آدم تو را دوست دارم/ از آغاز عالم تو را دوست دارم
کسی هم بود که بعد از واقعه عاشورا بیشتر از قبل شراب خواری می کرد.. برای اینکه قلبش را به خاطر داغ تو تسکین دهد.. و اندوهش را از خاطر ببرد.. دست آخر شهید شد.
این لباس گناه کاش برای ما هم عاریتی بود و در می آوردی اش.. دست آخر..
آدم وسوسه می شود که گمان کند دیگر گشایشی نیست...
از هشتم اردیبهشت امسال، مرگ به طرز بی سابقه ای برای من یک مفهوم مشخص و متعینی پیدا کرده است که بی حرکت شدن در مرکز آن است.. دائما در یادم به آن چشم های بسته و صورت آرام گرفته و دست های بسته شده ای فکر می کنم که از آن لحظه به بعد برای همیشه تا روز قیامت بی حرکت رها می شود و زیر خاک، به هیچ، تغییر صورت می دهد.. آدمی که تا دیروز نفس می کشید و حرف می زد و درد می کشید و دعا می کرد، از یک لحظه به بعد آنقدر بی جان می شود که به بی جان ها می سپرندش.. به خاک.. رها می شود... انگار که هیچ گاه جان نداشته.. انگار هیچ گاه در هیج قید و بندی نبوده.. نه مادر کسی... نه همسر کسی.. نه خواهر کسی.. نه هیچ... رها می شود در سکوت... انگار که هیچ وقت هیچ دردی نکشیده... انگار این او نبود که آن طور با تقلا در لحظه های احتضارش نفس می کشید و عرق می کرد و هرچند وقت یک بار چشم هایش را باز می کرد و نگاه می کرد و زیر لب تمام ذکرهای شهادتین اش را که برایش می خواندند، تکرار می کرد... حالا بی جان و بی حرکت، زیر خروارها خاک و خروارها یاد...
بی رحمانه است.. از هر طرف که نگاهش می کنم بی رحمانه است. خودش هم می دانسته که هست؛ که چقدر توی چشم و سر و صورت آدم می زند که "ذکر"ش را در توجه به مرگ قرار داده.. به بی حرکت شدن ... به تمام شدن زمانت...
بی رحمانه است که آدم بداند که تمام می شود و نصف شب دست دخترش را بگیرد و به او سفارش کند با تاکید، که مادر! منو فراموش نکنیا... برام قرآن بخون... بی رحمانه است که صدایش و لحن ش و نگاهش در یاد تو باشد و خودش برای همیشه نباشد...
چه فرقی می کند.. مادرم بود.. نبود؟
حال مکبث را دارم.. آن وقت که از دست هایش خون پادشاه می چکید و به همسرش می گفت این خون را هیچ آبی نمی تواند از دستانم پاک کند.. این خون، یک دریا را آلوده به خود خواهد کرد... می دانید؟ ناامید شده بود.. و این یعنی مطمئن شده بود به ناپاکی اش.. به تغییرناپذیری.. همین شد که بعد از آن توانست همه چیز را به آتش بکشد..
گاهی فقط فکر کردن به حال او می تواند من را از آن حال فراری دهد.. اگر بتوانم فرار کنم، این شیرین ترین فراری ست که هرکس می تواند بکند..