مرا می دواند به دنبال ِ ...؟ هیچ؟!
چند وقتی ست که فکر می کنم؛
«من» چرا جامعه شناسی خواندم؟ چرا مثلا فلسفه اسلامی نخواندم؟ یا اندیشه اجتماعی متفکران مسلمان؟ یا...
بله؛ ابتدائا گمان می کنم که سوال از دل حیرت و «بیگانگی» ست که در می آید... و حرکت از دل مورد حمله واقع شدن... اما باید از این بیشتر باشد..
چرا سوال، یابد از دل بیگانگی با تجدد بیرون بیاید و نه از دل بیگانگی امروز ما با سنت «تاریخی» مان؟ (ما با سنت مان بیگانه ایم؟ اگر بله، بیگانگی اش چه تفاوتی با تجدد دارد؟)
ما در سنت دنبال چه می گردیم؟
ما کلا دنبال چه می گردیم؟!
چه چیزی باید به ما بگوید که دنبال چه بگردیم؟
بگذارید کمی هم حکم صادر کنم و بگویم که
دوره ی کنترل اف زدن و یک حرف اجتماعی پیدا کردن از ابن سینا و ملاصدرا «برای» اثبات اینکه همه چیز در سنت ما وجود داشته است، گذشته ست..
ما.. باید بدانیم دنبال چه باید باشیم..
سنت ماده ی خام ماست؟ اگر بله؛ چه چیزهایی باید امروز به آن صورت بخشی کند؟ اگر نه؛ چیست؟
من کجای این داستان ایستاده ام؟ کجا باید بایستم؟
من واقعا چرا جامعه شناسی می خوانم؟؟ امید به چه راهی دارم؟
بدون زمانه شناسی می توان رفت سراغ سنت؟
ما چه زمانی و چگونه باید سراغ سنت برویم؟ می دانیم؟
ما اصلا به چه معنایی باید «سراغ» سنت برویم؟؟
چگونه باید سراغ تجدد برویم؟ البته که او اول سراغ ما آمده است!! او این رابطه را شروع کرده است.. اما ما باید چگونه «خودمان» ادامه اش بدهیم؟
چگونه دائم از دام کنت به مارکس و از دام پوپر به هیدگر و از دام ایکس به ایگرگ نیفتیم؟؟ به دام افتادن به چه معناست؟
ما از فلسفه قاره ای و تحلیلی و مکتب فلان و بهمان چه باید بخواهیم؟ چه نباید بخواهیم؟
ما در این زمانه، چگونه باید فکر کنیم؟
چگونه فکر می کنیم؟
- ۹۳/۰۴/۲۰
آیا اصلا سنت نابی باقی مانده است؟
...