خزان رسیده به باغ و چکیده اشک انار*
من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه..
یک سال از 29 دی 93 گذشته است. دومین تجربه ی شکستن و داغ دار شدن از شنیدن خبر شهادت کسی که خودش را تا لحظه ی خواندن خبر نمی شناختم.. اولین تجربه ام مربوط به دوران نوجوانی ام است، وقتی خبر شهادت آیت الله حکیم را شنیدم و متعاقب آن فیلم عزاداری کاملا خالصانه اش را برای امام حسین که بر سر و صورتش می زد.. که اگر کاملا خالصانه نبود چطور ممکن بود بتواند از پشت دوربین و صفحه تلویزیون، یک بچه ی مثلا 13 یا 14 ساله را تحت تاثیر قرار دهد؟ آنجا اولین باری بود که برای یک شهید گریه کردم بی آنکه بدانم واقعا چرا..هنوز هم درست نمی دانم.
شنیدن خبر شهادت جهاد مغنیه و متعاقب آن سخنرانی ای که پس از شهادت پدر کرده بود، تجربه عجیبی بود.. لن نترک الساح و لن نترک السلاح... چرا باید آنقدر متاثر می شدم؟ چه چیز در آن خون بود که مرا به او نزدیک می کرد؟ چهل شب و روز به یادماندنی در هر نوبت اذان برایش قرآن می خواندم و عمیقا حس می کردم که هنوز به این جهان نزدیک است.. چه چیز در من از بین رفته است که حالا ماه هاست از او دور شده ام؟ داغ اگر داغ باشد که سرد نمی شود، می شود؟ گمشده ی ما، صدق است و گرفتاری مان نفاق..
----
*شعر از نعیمه امامی است:
بخند خنده ی گل دیدنیست اما حیف/ خزان رسیده به باغ و چکیده اشک انار
- ۹۴/۱۰/۲۹